• موضوع

  • بایگانی

  • Support Wikipedia
  • با ثبت ایمیل خود در این قسمت از پستهای جدید آگاه می شوید

    به 6 مشترک دیگر بپیوندید

استدلال ایرانی

درود

دل آدم خیلی برای نوشتن تنگ می شه  ولی نوشتن اول وقت بعد حوصله و بعدش سوژه مناسب می خواد.

 برای خالی نبودن عریضه برای دوستانی که دلشون برای استدلال ایرانی تنگ شده پیشنهاد می کنم  مستند میراث آلبرتا اثر حسین شمقدری – در واقع حسین جواد اینا – که قبلا شاهکار یزدان تفنگ ندارد (+) رو آفریده بود، ببینند.

من دو سه تا سئوال برام پیش اومد ولی متاسفانه به حسین جان دسترسی ندارم. اگر شما هم براتون سئوال پیش اومد و دسترسی نداشتید اینجا بنویسید شاید باد همه رو با هم براش ببره.

1 – چرا نخبه فقط دانشجوی شریف از نوع  مهندسی است؟  ( این پست  کمانگیر را هم بخوانید)

2 – چرا اونایی که موندند اکثرا تو یه تایپ هستند؟

3 – چرا بزرگترین شرکت مهندسی ایران توی ونزوئلا 10000 واحدی ساخته؟

تا یه مطلب جوندار بدرود

Advertisements

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است؟

درود

 همیشه تصمیم می گیرم زود به زود بنویسم ولی نمی شه یعنی تنبلی و شلوغی اجازه نمی ده. یه ضرب المثل هست که امید آفرینه و می گه «ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است» آگاهان این مثل رو برای روحیه دادن به کار می برند ولی هرگز در مورد میزان سختی ماهیگیری در زمان دیرتر صحبتی نکرده و نمی کنند. من در مورد ماهیگیری – واقعیش – اطلاعاتم خیلی کمه ولی می دونم صبح زود و دم دمای غروبه که می شه خوب ماهی گرفت و احتمال صید بهتر وجود داره. معتقدم در زندگی هم همینه باید زمان خوب گرفتن ماهی رفت دنبالش وگرنه ممکنه به دردسر بیافتیم.

وقتی سال سوم دانشگاه بودم فرصت کردم برم دنبال عشق دوران نوجوانی ام یعنی موسیقی سنتی. واسه همین هیچ وقت نتونستم از ساززدن – اگه بشه اسم کاری که من می کردم رو بذاری ساز زدن – خودم لذت ببرم.

حالا هم که اومدم اینجا دنبال یه سری رویاهایی میرم که کوچیکند ولی احتمالا یه کمی دیره مثلا میرم گواهینامه موتور می گیرم یا میرم کلاس تنیس یا دوره داوری تنیس می بینم. می ری می بینی هم دوره ایهات نصف سن تو رو دارند و بهت یه جور بامزه ای نگاه می کنند.

نمی دونم از تنبلی بوده از نبود امکانات(!) بوده از محدودیتها بوده خلاصه اینجا بالقوه فرصتش هست که دنبال یه سری آرزوهای بر باد رفته بری ولی درصد موفقیتش شاید زیاد بالا نباشه.

نتیجه اخلاقی اینکه به موقع ماهی رو بگیرید و آرزوهاتون را جدی بگیرید.

بدرود

دو سال گذشت – اتوبیوگرافی

درود

این پست باید یک ماه پیش از این نوشته می شد اما گرفتاری های پدر بودن و سایر قضایا باعث شد به تعویق بیافتد. ضمن اینکه کلی هم اسطرلاب ریختم ببینم نوشتن داره یا نه؟

 ورود ما به استرالیا  دسامبر 2008 بود و همه آمدگان به استرالیا می دانند که  دسامبر و ژانویه یعنی تعطیلات از همه نظر. حالا اگر این ورود با بحران مالی 2008-2009 همراه شود که دیگه قوز بالا قوز. خلاصه کنم که مدتها طول کشید تا تونستم اولین کار را بگیرم تا اونجا که منِ بی خیال نسبت به این چیزا رو داشت کمی نگران می کرد.

با توجه به تجربه کاریم برای دو زمینه متفاوت برنامه نویسی و مدیریت پایگاه داده – همون DBA خودمون – اقدام می کردم و این مورد که تونستم بگیرمش دومین موردی بود که سعی شده بود با من مصاحبه بشه- اولی برنامه نویسی EFTPOS بود که من در عهد عتیق انجام می دادم. واقعیتشم این بود که من مدتها بود از برنامه نویسی فاصله گرفته بودم اما چه می شد کرد باید سعی می کردم همه هنرها(!) روکنم تا چه قبول افتد و که در نظر آید؟

 القصه این مورد در کمال تعجب توی مارکت پیدا شد و خلاصه با ارسال روزمه و پیگیری تلفنی منجر به مصاحبه و بعد از اون منجر به قرارداد کار دائمی شد.

شرکت ما مشاور پایگاه داده هاست. یک مجموعه کوچک حدود 15 نفره است که همیشه نفراتی رو در سایت مشتریان داره. شریک تجاری IBM هستیم و بنابرسیاستهای این شرکت بخشی از مشتریان IBM توسط ما سرویس دهی می شوند. در واقع کار شرکت ما  مشاوره در زمینه Database و Data Warehouse بیشتر در حیطه DB2 ، Informix و SQL Server – واسه جوری جنس –  هستش.  شرکت خیلی به خونه ما نزدیکه و برخلاف 99 درصد شرکتهای IT که در محدوده مرکزی شهر قرار دارند از شهر حدود یک ساعتی فاصله داره و درواقع به خونه مدیر عامل نزدیکه!

موسس و مدیر عامل شرکت یه آدم خوش فکر و  باهوشه که از چهره های مطرح IBM استرالیاست. جو شرکت به شدت دوستانه است و به قول همین آقای مدیرعامل – تونی – شرکت ما Life Style Company است و به درد کسانی که دنبال حقوقهای بالا می گردند نمی خوره بیشتر مناسب کسایی است که دوست دارند ضمن زندگی کردن کار هم بکنند. خوب با این توصیف می شه حدس زد که از فشارهای غیرمعقول معمولا – نه همیشه – خبری نیست. گیر زیادی برای زمان ورود و خروج و انواع مرخصی ها وجود نداره خلاصه اش اینکه  من راحتم. از استرالیا، نیوزلند، انگلیس، اطریش،هند، چین، هنگ کنگ و طبیعتا ایران توی این شرکت با هم کار می کنیم. ممکنه  اگر بعد از این تجربه برم دنبال شرکتهای دیگه بتونم پوزیشنهای بالاتری – از نظر حقوقی – رو بگیرم اما فعلا راضیم و کارم رو دوست دارم چون نوع کار خوبه و حداقل حاشیه رو داره.

خلاصه که دوسال و اندی گذشت در یک یا چشم به هم زدن. از مسئولیتها و تنشهایی که در طول 9 سال کارم در تهران داشتم بیش از پیش فاصله گرفتم و فقط خاطرات خوبش رو گاهی مرور می کنم.

پی نوشت اول :  برای گرفتن گواهینامه موتور و همچنین برنامه ریزی برای یک سفر 20 روزه به چین هم مدتهاست درگیرم که برایتان خواهم نوشت.

پی نوشت دوم : Informix یک RDBMS است مثل اراکل و DB2 جدیدترین نسخه آن کمتر از یکسال است که عرضه شده و IBM آن را ازسال 2001 مدیریت می کند در آمریکا بیش از هرجای دنیا طرفدار دارد مثلا فروشگاه Wal-Mart از این محصول استفاده می کند. در OLTP کم رقیب است و کار کردن با آن بسیار لذت بخش. من به شخصه اون رو به بقیه ترجیح می دهم البته تا اینجا که هنوز DB2 نمی دونم. این توضیح رو دادم چون وقتی به بعضی از دوستان می گم تخصص من اینه فکر می کنند راجع به کامپیوتر چارلز بابیج دارم حرف می زنم.

پی نوشت سوم : اینم پسر شیطون ما سورن.

شاد و پیروز باشید

دوستی ها در فرآیند مهاجرت

درود

پیش از پرداختن به مطلبی که می خواهم در موردش صحبت کنم ذکر دو نکته را لازم می دانم:

یکی اینکه مثل همه مطالب این وبلاگ این کوتاه سخن نیز نظر، تجربه و مشاهده شخصی منه و اصلا هم اصراری به تعمیمش ندارم – گاهی این تاکید رو لازم می بینم.

دوم اینکه مخاطب این نوشته بیشتر کسانی هستند که بین دوست و آشنا فرق قائل هستند و برای هرکدامشان به فراخور حال وقت می گذارند و برایشان دوست و دوستی ها اهمیت دارد.

یکی از مواردی که بعد از مهاجرت معمولا دچار نقصان می شود روابط دوستی افراد است. هر کس برای خودش در طول این بیست یا سی و چند سال دوستانی داشته که روابطش با ایشان پرورش پیدا کرده و به احتمال زیاد به بلوغ خود رسیده است. به قول معروف درخت دوستی به بار نشسته و میوه داده است.

مهاجرت موجب جدا افتادن شخص از دوستانی می شود که شادیها و احیانا غمهایش را با آنها به اشتراک می گذاشته است. بنابراین دوست هم به مجموعه نیازهای وی در زندگی جدید افزوده می شود. 

در محیط – کشور – جدید معمولا افراد دو رویکرد را دنبال می کنند یک دسته خلا روزهای ابتدایی را زیاد تاب نمی آورند و بلافاصله با کسانی که مشکل مشترک دارند رابطه دوستی برقرار می کنند. این مشکل مشترک معمولا نداشتن شغل، ضعف در زبان و خلاصه مشکلات سال(های) اول است. خُب این اتفاق در نگاه اول نه تنها مشکل ندارد بلکه مزیتی هم برای فرد محسوب می شود به شرطی که طرفین این اتفاق به دنبال تعویض بهانه های دوستی شان باشند وگرنه این دوستی محکوم به شکست است و گاهی این شکست دردناک و دارای تبعات منفی است.

دسته دوم سخت گیرند و از ابتدا به دنبال ریشه ها و علاقه های مشترک می گردند. کار این گروه سخت تر است ولی نتیجه شان در عین حالی که دیر و سخت به دست آمده، ارزشمند است.

در این میان افرادی که همکلاس مدرسه و یا دانشگاه، بچه محل، همشهری و یا همکارشان را نزدیک خود می بینند خوشبخت ترند چون درصد موفقیتشان چه در دسته اول باشند و چه در دسته دوم بالاتر می رود.

خانواده های بچه دار کار بسیار سخت تری دارند چون قبل از خودشان باید برای فرزند(ان)شان دوست پیدا کنند. خانواده های زیادی را می بینید که به واسطه مشکل بودن این فرآیند به قدم اول یعنی دوستی و علاقه مشترک بچه ها رضایت داده اند . واقع مطلب هم این است که لااقل در استرالیا و در این برهه از زمان که ما هستیم انتخابهای زیادی وجود ندارد.

خلاصه دوستانی که راهی سفر هستند اگر لابلای برنامه ریزی هایشان به این موضوع هم نیم نگاهی داشته باشند جای دوری نمی رود.

بدرود

پاسخ به دو سئوال

درود

این پست رو در پاسخ به سئوالهای غیرمستقیم دامون نوشتم. امیدوارم بتونم منظورم رو برسونم.

گرچه دامون نظرات خودش رو در این مورد گفته و نظرات مشترکی بینمون هست اما من هم از موضوع خوشم اومد و دوست داشتم نظرم رو راجع بهش بنویسم.

قبل از سئوالها بهتره نظر خودم رو در مورد ملیت بگم تا دوستانی که اینجا رو می خونند زاویه دید من رو بدونند. از نظر من ملیت کلا موضوع قابل تفاخری نیست. یعنی بیش از اینکه مهم باشه که من ایرانی، هندی، چینی یا استرالیایی هستم مهم اینه که من چه جور آدمی هستم.دلیلم هم اینه که ملیت من چیزیه که من در تعیین اون هیچ نقشی نداشتم. اجداد من در ایران زندگی می کردند و طبیعتا من هم در ایران و یا از پدر و مادری ایرانی به دنیا اومدم. اما حالا که اهل یه جایی از این کره زمین هستم دلیلی برای پنهان کردنش نمی بینم. حالا میرم سر سئوال:

از تجربیاتتون در مورد طرز فکر بقیه ملیت ها نسبت به ایران بگید.در مورد ایران چی میگید به دوستان خارجیتون ؟

در این زمینه من چهار دسته آدم رو باهاشون برخود داشتم:

الف – کسانی که اصلا نمی دونند ایران کجاست! در مقابل این افراد من فقط توضیح می دم که ایران یه کشور بزرگ و قدیمی در خاورمیانه است و با عراق و افغانستان فرق داره. این دسته افراد رو من بیشتر در استرالیا دیدم. تو اروپا – لااقل جاهایی رو که من رفتم – کمتر کسی پیدا می شه که ندونه ایران کجاس، محصولاتش چیه و یه ایرانی ممکنه چه جور آدمی باشه. 

ب – کسانی که دیدشون کاملا غلطه و گاهی هم قصد شیطنت و تمسخر دارند. این افراد معمولا اتفاقاتی که طالبان در افغانستان موجب می شدند و می شوند رو پای ایران می نویسند و فکر می کنند هر روز در ایران بساط سنگسار پهنه و خلاصه حال و هوای «بدون دخترم هرگز» جریان داره. در مقابل اینگونه افراد من سعی می کنم در حد بضاعتم از مقابله به مثل استفاده کنم. اونها رو به حماقتهای جاری در کشور خودشون اشاره میدهم. گرچه ممکنه بعضی از حرفاشون منطبق بر واقعیت باشه اما چون با استفاده از اونها سعی می کنند بساط تمسخرشون رو تکمیل تر کنند از این رو ناچارم جوابشون رو بدم.

پ – کسانی که دیدشون از ایران منحصر به دوستی ایرانیه که همسایه یا همکلاس یا همکارشون بوده یا هست. در این موارد سعی می کنم دید اون فرد رو نسبت به دوستش تغییر ندهم مگر اینکه پای یه خالی بندی بزرگ در میون باشه. چون ذهنیت فرد نسبت به ایران که معمولا هم مثبته، ترکیبی و پیچیده است. مثلا حدود یک ماه پیش جایی ماموریت بودم، شخصی که قرار بود با هم کار کنیم می گفت یه دوست ایرانی هم اونجا کار می کنه که هر وقت ما بش می گیم ایران با ناراحتی میگه نخیر من اهل پرشیا هستم ؟! به نظرم خیلی با مزه (شما بخونید مسخره) می اومد ولی بهش گفتم لابد همکار شما خیلی اهل مطالعات تاریخیه و واسه همین اسم تاریخی ایران رو دوست داره.

ت – کسانی که به هر دلیلی مثل سفری به ایران یا علاقمندی به تاریخ/اخبار/تحولات تاریخی با ایران و تحولات اون آشنا هستند و معمولا مجموعه سئوالاتی در مورد اوضاع سیاسی/اجتماعی ایران دارند. با اینها بهتر و قشنگتر از سه دسته فوق می شه حرف زد. باز هم در حد بضاعتم سعی می کنم نظرات خودم را تحت عنوان نظرات خودم و نه لزوما واقعیت جاری با این افراد به اشتراک بگذارم. اینکه می گم در حد بضاعت چون به نظر من توصیف شرایط سیاسی/اجتماعی یک جامعه نیاز به استفاده از صفتهای کاملا دقیق داره که معنی رو به صورت جامع و مانع برسونه و این کار لااقل برای من کار آسونی نیست.

من تی شرت با عکس کوروش کبیر می پوشم، گردنبند فرورهر هم دارم ولی این موضوع رو کاملا شخصی می دونم. معمولا سعی نمی کنم در جمعهایی که خارجیها حضور دارند لِکچر ایرانشناسی بدهم مگر اینکه موردش پیش بیاد. بیشتر سعی می کنم پاسخگوی سئوال باشم. درست نمی دونم دیگران رو متقاعد کنم که ما ایرانیها موقعیه که متمدن بودیم شما وحشی بودید و از این حرفا. به شدت طرفدار واقعیت هستم و ملاک رو حال جوامع می دونم. اگر فرد علاقمندی نشون بده ممکنه بحث رو ادامه بدم که اون وقت نیاز به مواد کمک آموزشی مثل فیلمهای خوبی که دامون معرفی کرده می شه. در کل می شه بگی مبلغ خوبی نیستم.

پی نوشت : می گم من تو این کشور خارجی هستم و اونا داخلی! ولی این عنوان خارجی از دهنم نمی افته.

شما هم نظرتون رو بگید.

بدرود

دو زبانگی

درود

اگر زبان مادری شما غیر فارسی است، اگر در کشوری غیر از ایران زندگی می کنید و فرزند دارید، شما را به خواندن این مطلب یا شنیدن پادکست آن توصیه می کنم. به نظرم برای مهاجرین دارای فرزند خردسال خیلی مناسب  باشد.

بدرود 

مهاجرت قسمت دوم

درود

مطلب قبلي رو که نوشتم، محمدرضا در پشت درياها و محمد از زندگي در استراليا هم لبيک گفتند و مسئله رو از ديدگاه خودشون بررسي کردند؛ علي نوبر هم تو کامنتها مفصل مطالبي رو شرح داد.

کتمان نمي کنم که انتظار داشتم فيدبک بيشتري از دنبال کنندگان وبلاگ بگيرم، اما براي تکميل حرفم دست به کار نوشتن اين پست شدم. شايد موارد اين پست بيشتر به بعد از مهاجرت ربط داره و حاصل تجربه يک سال و نيم من است.

8 – حتي الامکان همه تلاش خود را براي استقرار هرچه سريعتر انجام دهيد.

8-1 – اجاره محل اقامت، تهيه وسايل زندگي مثل يخچال و … باز کردن حساب بانکي، گرفتن کارت مديکر، ثبت نام احتمالي در کلاسهاي زبان و skillmax و خلاصه اقداماتي از اين دست را هرچه سريعتر انجام دهيد، فکرتان راحت تر است.

8-2- بعضي از دوستان با توجه به بودجه شان و نوع زندگي شان از ميانبرهايي مثل اجاره منزل مبله در آغاز کار استفاده مي کنند.

8-3 – آسان گيري بيش ازحد از یک سو و ايده آل گرايي از سویی دیگر جزو آفتهايي است که ممکن است در اين مرحله به شما آسيب برساند. در استراليا هزينه زندگي بالاست بنابراين خيلي به دنبال ارزان تمام کردن همه چيز نباشيم که ممکن است مجبور به پرداخت هزينه هاي اضافي شويم. ضمنا اينجا کسي به ياد نمي آورد که در ايران سوار چه ماشيني بوديم و در چه محله اي زندگي مي کرديم، آن را بايد انتخاب کرد که با بودجه بندي و برنامه ريزيمان مطابقت دارد.

8-4 – هم مطالعه و تحقيق کنيد و هم از تجارب مفيد استفاده کنيد. در ابتدا هيچيک به تنهايي کافي نيست.

9 – براي يافتن کار مناسب تلاش مفيد و موثر لازم است.

9-1 – در ابتدا بايد بگويم که از نظر من کاري مناسب است که براي پوشش هزينه هاي زندگي کفايت کند و از نظر روحي هم فرد با آن احساس خوبي داشته باشد. اين تعريف در مورد خيلي از افراد ادامه همان کاري است که در ايران داشته اند و در مورد معدود افرادي هم ممکن است تبلور شاخه اي کاملا متفاوت از توانايي های دیگرشان باشد.

9-2 – اما اگر به انجام بعضي از کارها ( کار کژوال – غیر تخصصی ) در صورت ناچاري فکر مي کنيم، دو نکته را بايد مدنظر داشته باشيم :

9-2-1- هيچ کاري عار نيست خصوصا در کشوري که همه مشاغل داراي احترام کافي هستند و شخصيت افراد و شغلشان با هم سنجیده نمی شود.

9-2-2- بدون تعارف و بدون تصدیق یا انکار باید بپذیریم که بعضی از افراد این گزینه را شکست می دانند. بهتر است قبل از قرار گرفتن در چنین موقعیتی راجع به آن فکر کرده باشیم.

9-3- در مورد توانایی های فنی خودمان دچار توهم نشویم. استاندارد کار در استرالیا متفاوت از ایران است، ( بحثم بالاتر یا پایین تر بودن نیست ) معیارها متفاوت است و شاید تخصصهای عمیق را بیشتر از تعدد تخصص در یک نفر می پسندند؛ ضمنا اخلاق فردی و اجتماعی فرد هم برایشان خیلی مهم است.

9-4- در پیدا کردن شغل هم، مقایسه ها ویرانگرند. مقایسه کارهایی که پیشنهاد می شود با موقعیتی که در ایران داشتیم، مقایسه دوستان هم سطح در استرالیا که ممکن شغلهای بهتر یا با حقوق بالاتری نسبت به ما داشته باشند، فقط تمرکز ما را به هم می زند نه بیشتر.

9-5- یاد بگیریم که درآمد مثل اعتقادات جزو مسایل خصوصی افراد هستند و با پرسیدن آن افراد، خصوصا دوستانمان را معذب نکنیم. 

10- مستقر شدیم و کار را هم یافتیم و یا به صورت موثری دنبالش هستیم، حالا وقت ادامه زندگی است نه ؟!

10-1- آیا در ایران تو خیابون به همه سلام می کردیم؟ آیا با همه همکارامون و دوستامون رفت و آمد خانوادگی داشتیم؟ مسلما نه. کشور جدید فرصتی برای یافتن دوستان جدید است که حالا با عدم وجود خانواده و دوستان قدیمی مان باید در یافتن و برقراری ارتباط با شون خیلی وسواس به خرج بدیم، چون گاهی لازمه نقش های مهمی را برای هم بازی کنیم و پشت هم باشیم. از تعمیمهای بیهوده ای مثل «ایرانیها اینجورین» یا «من از ایرانیا فراری ام» برحذر باشیم. مثل بقیه این ملت زندگی خودمان را بکنیم و تلاش کنیم هیاهو و جنجال کمتری داشته باشیم.

10-2- تلاش نکنیم چیزی را که در جامعه عادی اینجا ارزش کمتری برایش قائل اند ( مثل اوضاع سیاسی حاکم برایران ) یا آن را جزو مسائل کاملا خصوصی می دانند ( مثل اعتقاد به خدا و دین و … ) را مرتب به بحث بگذاریم و نظریاتمان را به اطلاع حضار برسانیم، به نظر فقط دلزدگی می آورد.

10-3- به نظر من در یک جامعه چند فرهنگی باید پذیرای افراد مختلف از فرهنگهای متفاوت و حتی هموطنانی با گذشته های گوناگون بدون پیش داوری بود.

10-4- تفریحات بسیار متنوعی وجود دارد، جرات و جسارت امتحان آنها را به خودمان بدهیم.

10-5 – ناچاریم کمی با اخبار ایران فاصله بگیریم و کمی هم اخبار و فرهنگهای جدیدی را که با آن سروکار داریم مطالعه کنیم. در غیر این صورت همیشه حالت مسافری سردرگم را خواهیم داشت. 

نمی دانم حتما موارد مهم و زیادی هست که در موردش ننوشتم، اگر یادم بیاید آنها را بعدا خواهم نوشت. باز هم تکرار می کنم که اینها نظرات من بعد از یکسال و نیم است، ممکن است دیگران یا حتی خود من بعد از مدتی نظر دیگری داشته باشیم.

بدرود