• موضوع

  • بایگانی

  • Support Wikipedia
  • با ثبت ایمیل خود در این قسمت از پستهای جدید آگاه می شوید

    به 6 مشترک دیگر بپیوندید

استدلال ایرانی

درود

دل آدم خیلی برای نوشتن تنگ می شه  ولی نوشتن اول وقت بعد حوصله و بعدش سوژه مناسب می خواد.

 برای خالی نبودن عریضه برای دوستانی که دلشون برای استدلال ایرانی تنگ شده پیشنهاد می کنم  مستند میراث آلبرتا اثر حسین شمقدری – در واقع حسین جواد اینا – که قبلا شاهکار یزدان تفنگ ندارد (+) رو آفریده بود، ببینند.

من دو سه تا سئوال برام پیش اومد ولی متاسفانه به حسین جان دسترسی ندارم. اگر شما هم براتون سئوال پیش اومد و دسترسی نداشتید اینجا بنویسید شاید باد همه رو با هم براش ببره.

1 – چرا نخبه فقط دانشجوی شریف از نوع  مهندسی است؟  ( این پست  کمانگیر را هم بخوانید)

2 – چرا اونایی که موندند اکثرا تو یه تایپ هستند؟

3 – چرا بزرگترین شرکت مهندسی ایران توی ونزوئلا 10000 واحدی ساخته؟

تا یه مطلب جوندار بدرود

Advertisements

کجای حرفم غلطه ؟!

درود دوستان

بچه که بودم برنامه خردسالان رادیو که از ساعت 10 تا 10:30 صبح پخش می شد قسمتی به نام «کجای حرفم غلطه؟» داشت. به یاد روزای بچگی و به احترام بچه هایی که هم نسل ما بودند و این جور برنامه ها جزو تفریحات خفنشون بود.

این پست رو دیروز 27 فوریه نوشتم همون موقعی که «جدایی نادر از سیمین» اشک خیلی ها رو درآورد و لحظاتی چند ما رو یاد افتخار و غرور ملی انداخت ولی امروز پابلیشش می کنم که مشمول انتقادی که خودم می کنم نشم 🙂

دو تا نکته نه خیلی بدون شرح دارم براتون:

1 – بچه هایی که استرالیا هستند حتما گفتگوی برنامه Insight هفته گذشته ( 21 فوریه) رو دیدند . ( اینجا ) برای اونایی که نمی دونند جریان چیه بگم که این برنامه هفتگی سه شنبه ها از کانال SBS پخش می شه و در واقع میزگردی است که هربار موضوعات مختلفی رو بررسی می کنه. این بار موضوع برنامه ایران یا بهتره بگم برنامه اتمی ایران بود. اگر براتون مقدوره برنامه رو ببینید. بحث من راستی آزمایی مباحث مطرح شده نیست بلکه نحوه صحبت کردن ایرانیان حاضر در گفتگو است. شما فکر می کنید چرا هنوز آداب بحث کردن را نمی دانیم. این 50 دقیقه مشت نمونه خروار فرهنگ ماست ببینید چند تا عادت نامربوط می شه از توش درآورد … راستی وزنه و سابقه افراد شرکت کننده هم برام جالب بود.

2 – دیروز در حالی که همه غرق شادی برای جدایی نادر از سیمین بودند و به  آقای اصغر فرهادی – یک ایستادن تمام قد به افتخارش -تبریک می گفتند و می بالیدند، کامنتهای بعضی ها رو صفحات معروف فیسبوک جالب بود. یکی می گفت زنده باد پناهی یکی دیگه می گفت پناهی کجاست و قس علیهذا. آزادی بیان از اصول اولیه آزادی و حقوق بشره و انسانها آزادند که هر چی می خواند بگویند ولی گزیده گویی جاش کجاست؟ تا کی مرثیه؟ 364 روز و 23 ساعت فرصت داریم که از جعفر پناهی – به احترام او هم تمام قد می ایستم – حمایت کنیم آیا به مردم حق نمی دهیم که یک ساعت در سال مرثیه نشوند و غرق در شادی وغرور باشند. آهان راستی یکی از بچه ها استاتوس گذاشته بود کاش فرهادی اسکار فیلنامه غیر اقتباسی رو هم بگیره بعد که برنده رو اعلام کردند یکی اومده می گه عمرا فرهادی حالا حالاها باید بدوه تا به امثال وودی آلن برسه – نقل به مضمون – شما اسم این کار رو به فرض صحت چی می ذارید.

حالا شما دوستان بگویید کجای حرفم غلطه؟!

بدرود

تنیس ورزش دیپلماتیک !

درود

قدیمترها تو ایران به تنیس می گفتند ورزش دیپلماتیک. به دلیل گران بودن تجهیزات و امکانات لازم تنیس و قشری که به اون می پرداختند این لقب غیر رسمی رو بهش داده بودند.

اما تنیس واقعا به تمامی معنا ورزش است. جذاب، پرتحرک و ذات آن به شکلی است که از برخوردها و خشونتها مرسوم ورزشهای گروهی درش خبری نیست و بدلیل سرعت بالا کسل کننده هم نیست. بازیکنان حرفه ای این ورزش که در گرند اسلم ها و مسترزها حضور دارند هم معمولا رفتار شایسته ای دارند و با برخوردهای زیبا و پسندیده شون تماشاگران رو به وجد می آرند.

بنابراین اگر یه اتفاق کوچیک بیافته که توی ورزشهایی مثل فوتبال اصلا دیده نمی شه یا به حساب نمی آد، می ره تو صدر اخبار، تیتر یک می شه و کارشناسها راجع بهش نظر می دهند و تماشگران هم بلافاصله عکس العمل نشون می دهند. دیشب تو ملبورن و در دور چهارم توماس بردیچ اهل چک که تنیسور آرومیِ و بازیش هم قشنگه با نیکلاس آلماگرو از اسپانیا بازی می کرد که در اواخر بازی این اتفاق افتاد :

برای دوستانی که نمی تونند ببینند: آلماگرو در یک بازگشت توپش به بازوی بردیچ خورد و اونو نقش بر زمین کرد.

اونوقت در پایان بازی بردیچ این کار رو کرد ( از دست دادن با رقیب خودداری کرد) و درمصاحبه بعد بازی هم گفت که آلماگرو این کار رو از قصد انجام داده.

حالا این اتفاق به ظاهر قابل اغماض، از دید طرفداران تنیس زیبنده این ورزش نبوده و شده تیتر یک اخبار و رسانه ها. البته بردیچ سعی کرد در کنفرانس مطبوعاتی غیر مستقیم عذرخواهی کنی ولی این جور عذرخواهی رو خیلی ازش نپذیرفتند. این مقاله رو بخونید جالب نوشته.

پی نوشت : خیلی یاد بازی استقلال و پرسپولیس افتادم و اتفاقاتش و روابط دوستانه بازیکنان با هم  و… البته می دونم که قیاس مع الفارقی است.

این پست خیلی تنیسی شد. این عکس آخر هم که همین چند روز پیش تو ملبورن گرفته شده رو برای تنیس دوستان می ذارم.

Sam Stosur,Novak Djokovic,Kim Clijsters,Rafael Nadal,Mansour Bahrami and Henri Leconte at the second annual MLC Kids Tennis Day in Melbourne. Photo: AFP/Getty Images

بدرود

ریشه اش کجاست ؟!

سلام

برنامه نود شبکه 3 تلویزیون ایران جزو اون چیزاییه که بعد از 3 سال دوری از ایران عادت دنبال کردنش از سرم نیافتاده. عادل فردوسی پور و برنامه اش رو دوست دارم هرچند گاهی هم انتقاداتی بهش وارده ولی نمونه نداشته و نداره تو تلویزیون ایران.

دو برنامه آخرش – جمعا حدود 7 ساعت – در مورد فساد در فوتبال ایران بود و بخش کوچکی از پلشتی های فوتبال ایران رو نشون می داد. گرچه عادل عزیز سعی کرد با پیشنهادات احساسی و نه لزوما مستند به قانون مچ یه عده ای از دلالها و دونه درشتها رو باز کنه و رسواشون کنه ولی به نظرم یه نکته ظریف و خیلی مهم رو مغفول گذاشت. معتقدم ریشه اصلی این دست اتفاقات و کلاه برداریهای ابلهانه دیگه مثل بازاریابی شبکه ای یا همون گلد کوئست خودشون  و … یکی است. علاقه وافر عده کثیری از مردم به یک شبه معروف و پولدار شدن. تاریخ  پرحادثه کشور ایران و شرایط مختلف اجتماعی سیاسی  می تونن موجبات این انگیزه رو فراهم آورده باشند ولی این چیزیه که باید بریم سراغش.

پی نوشت 1 – نود رو می تونید از این آدرس ببینید.

ارادت

زمانه بدیه خیلی بد – برسد به دست م.لطفی

درود

مقدمه اول : اصولا آدم متعصبی نیستم شاید به بعضی افراد یا چیزها علاقه زیاد داشته باشم اما تعصب را دوست ندارم. به قول رندی تنها تعصبم اینه که تعصبی نداشته باشم.

مقدمه دوم : اصولا از آدمها انتظارات خیلی خفن ندارم. مثلا انتظار ندارم که یک هنرمند  مورد علاقه ام  زندگی شخصی مورد سلیقه من رو داشته باشه و  …

مقدمه سوم : همه ماها ممکنه گذشته غیرقابل دفاعی داشته باشیم ولی به نظرم خوب نیست که اشتباهاتمان رو کلا فراموش کنیم.

(اوه حالا مگه می خوام چی بگم که سه تا مقدمه  داره ) اساتید عکس فوق که معرف حضور هستند محمدرضا  شجریان و محمدرضا لطفی.  جایگاه هر دوشان در موسیقی سنتی ایران مشخص است  و بر علاقمندان این موسیقی پوشیده نیست. حالا تو این گرد و خاک جنگ و نرخ دلار و تحریم ، یهو این مصاحبه از آقای لطفی میاد بیرون. وقتی تو گودر خوندمش اول فکر کردم شانتاژه ولی دیدم نه راستی راستیه.

خوب می شه حدس زد که همچی مصاحبه ای در مورد همچین کسی نمی تونه بی حاشیه باشه هرچقدر که سر ملت به مسائل حیاتی تری گرم باشه از کنار خودزنی و حرف گزاف بی خیال رد نمی شوند.  این جواب احساسی را از آوا مشکاتیان و این جواب فاخر از استاد علیزاده را خواندم بازم طاقت نیاوردم که دو خطی ننویسم.

به مواردی که دیگران پرداخته اند نمی پردازم این دو لینک را که بخوانید کلی موارد را به استاد اشاره کرده اند. فقط اضافه می کنم که لطفا  یکی به ایشان کیانوری را یادآوری کند. اگر آمریکا و انگلیس  و رسانه هایشان اَخ هستند احتمالا رفقای روس هم باید تَخ باشند یا همه فراموشی گرفته باشند دست جمع.

آقای لطفی خودتان فرموده اید که «به نظر من وقتی پهلوان شدید، مسئولیت شما مسئولیت یک گروه نیست؛ بلکه مسئولیت همه ملت را برعهده دارید. در واقع سخن شما می‌بایست بازتاب سخن همه ملت ایران باشد» . پس سخن مردم را بگویید. اگر به مو و ریش شما گیر می دهند، شما که استادید و هنرمند به منش و مرام دیگران گیر ندهید لطفا.

زیاده تر عرضی نیست

بدرود

مرثیه ای برای چی ؟!

درود

از میان ابزارهای وب دویی بیش از هر کدامشون من دلبسته و وابسته  Google Reader یا به عبارت خودمونیش گودر بوده و هستم خیلی بیشتر از فیسبوک و توییتر و فرندفید و … معرف حضورتون که هست ابزاری برای دنبال کردن فیدهای وبلاگها و سایتها که پیش از این می شد روی پستها کامنت گذاشت و یا به دیگران توصیه کرد که این مطلب را بخوانند.

به دلایل فراوان که شاید پررنگ ترین آن سانسور بوده باشد این ابزار فیدخوان در بین ما کاربران ایرانی تبدیل به شبکه اجتماعی شده بود.  چندی پیش و در راستای سیاستهای کلان، گوگل تصمیم گرفت بخشی از ویژگیهای این ابزار را به گوگل پلاس یا گوپس منتقل کند. خوب یه موضوع دیگه به موضوعاتی که می شه راجع بهش کمپین زد – مثلا تو مایه های حذف آرمین – اضافه شد بلافاصله موج ایجاد شد و برایم جالب بود که جدی های وب فارسی هم به دنبال این موج راه افتادند. گوگل تصمیم داشت ویژگیهایی که اصولا یک فیدخوان نمی بایست می داشت رو از گودر حذف کند. تغییر عادت همواره سخت است ولی چه باید کرد. اگر کمی از فاکتور احساسات کم کرده و به فاکتور منطق اضافه کنیم  درخواهیم یافت که به جای تلاشهای بیهوده باید کارهایی مثل این انجام داد.

نمی دونم این علاقه ما به مرثیه سرایی، هیاهوی بسیار برای هیچ و رویای اتفاقاتی که  نیافتاده و وقوعشان محتمل و منطقی نیست کی کمرنگ خواهد شد. از وقایع تاریخی و ورزشی و سیاسی بگیر تا اتفاقات تکنولوژیک. کی قرار است استفاده درست از ابزارها را بیاموزیم که اگر تولید کننده تکنولوژی نیستیم لااقل مصرف کننده خوب آن باشیم. لیستی از این استفاده ها دارم که برای جلوگیری از غرآلود نشدن این پست ادامه اش نمی دم.

اینم جالب بود که داشتم رادیو فردا رو گوش می کردم رادیوی معقولی است که کمتر هیجان زدگی در آن دیده می شود. برنامه جدیدی که در مورد تکنولوژی  قرار بود صحبت کند قسمت اولش را به همین ماجرا اختصاص داده بود. بعد از شرح ماجرا با یکی از معروفهای وبلاگستان فارسی صحبت کرد و ایشان با سوز گداز خاصی از اینکه با  نبستن صفحه مرورگر به مدت یک یا دوروز این تغییر را به تعویق  انداخته بود، صحبت می کرد. می گفت: وضعیت خاص غم انگیزی بود چند نفری مونده بودیم دور هم و با هم صحبت می کردیم و … (نقل به مضمون ) یعنی شنونده حس می کرد داره روضه گوش می ده در حد توزیع خرما برای استیو !

پی نوشت اول – بعد از مدتهای مدید یک اتفاق ورزشی ایرانی من رو تحت تاثیر قرار داد، رقابتهای جهانی وزنه برداری دسته فوق سنگین که منجر به رکوردشکنی و قهرمانی بهداد سلیمی شد. یاد المپیک سیدنی افتادم که جریان رکوردشکنی رضازاده رو با گزارش مجید وارث از رادیو می شنیدم. خواستم چیزکی بنویسم که یدونه بهترش رو پیدا کردم بخونیدش.

شاد و پیروز باشید

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است؟

درود

 همیشه تصمیم می گیرم زود به زود بنویسم ولی نمی شه یعنی تنبلی و شلوغی اجازه نمی ده. یه ضرب المثل هست که امید آفرینه و می گه «ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است» آگاهان این مثل رو برای روحیه دادن به کار می برند ولی هرگز در مورد میزان سختی ماهیگیری در زمان دیرتر صحبتی نکرده و نمی کنند. من در مورد ماهیگیری – واقعیش – اطلاعاتم خیلی کمه ولی می دونم صبح زود و دم دمای غروبه که می شه خوب ماهی گرفت و احتمال صید بهتر وجود داره. معتقدم در زندگی هم همینه باید زمان خوب گرفتن ماهی رفت دنبالش وگرنه ممکنه به دردسر بیافتیم.

وقتی سال سوم دانشگاه بودم فرصت کردم برم دنبال عشق دوران نوجوانی ام یعنی موسیقی سنتی. واسه همین هیچ وقت نتونستم از ساززدن – اگه بشه اسم کاری که من می کردم رو بذاری ساز زدن – خودم لذت ببرم.

حالا هم که اومدم اینجا دنبال یه سری رویاهایی میرم که کوچیکند ولی احتمالا یه کمی دیره مثلا میرم گواهینامه موتور می گیرم یا میرم کلاس تنیس یا دوره داوری تنیس می بینم. می ری می بینی هم دوره ایهات نصف سن تو رو دارند و بهت یه جور بامزه ای نگاه می کنند.

نمی دونم از تنبلی بوده از نبود امکانات(!) بوده از محدودیتها بوده خلاصه اینجا بالقوه فرصتش هست که دنبال یه سری آرزوهای بر باد رفته بری ولی درصد موفقیتش شاید زیاد بالا نباشه.

نتیجه اخلاقی اینکه به موقع ماهی رو بگیرید و آرزوهاتون را جدی بگیرید.

بدرود